تصویر یک رای از یکی از محاکم استان گیلان چندی است در فضای مجازی دست به دست میشود؛ حکمی که برای یک هموطن زرتشتی و به جرم حمل ۱۳۵ لیتر مشروب دستساز صادر شده است.
سومین نسل از خانواده ای است که چرخ و فلک میچرخانند. خودش در یکی از پارکهای شرق تهران کار میکند و پدرش هم چند محله آنطرفتر.
شناسنامه ندارند و نمیدانند دقیقا چه روزی به دنیا آمدهاند. از مادرشان شنیدهاند که یک روز گرم تابستان یا بهار به دنیا آمدهاند و حالا به لطف سه خیر و با مدیریت یک مرکز مخصوص کودکان کار برای اولین بار تولدشان را گروهی جشن و کادو میگیرند.
یکی از قدیمیترین بزرگراههای تهران است که نامهای متفاوتی عوض کرده، از داریوش گرفته تا سیدخندان و رسالت و حالا چند سالی میشود که به سردار سلیمانی تغییر اسم داده است.
قصهٔ برادران امیدوار یادآور سالهای طولانی شبهای زمستانی بچههاست؛ وقتی از لای پرده به آسمان نگاه میکنند و به این فکر میکنند که آیا ممکن است به ناشناختهها سفر کنند؟ شبی با همین حال و هوا در بین آدمخوران آفریقایی، بومیهای آمازون، چشمباریکهای اسکیمو باشند و با سورتمه این طرف آن طرف بروند؟
زمانی چهرههای مطرحی در این خیابان زندگی میکردند؛ از دکتر محمد مصدق گرفته تا برخی از رجال سیاسی دوره پهلوی اما حالا تبدیل به بورس پارچهفروشیهای کشباف، تریکو و عرضه لباسهای عمده شده است.
مردم در ایران باستان ۱۵ تیر ماه از خوردن خوراکهای حیوانی و پختنی دوری میکردند و خامخواری را جشن میگرفتند.
«ممنون کیسه نمیخوام» این جمله را که میگوید، صندوقدار جواب میدهد «ای کاش همه مثل شما بودن».
شلوغی قطار را کنار میزند و خودش و چمدان کتابهایش را داخل میکشد. کتابها را درمیآورد و هر کدام را با آب و تاب زیاد معرفی میکند: «ماهی سیاه کوچولو، قورباغهات را قورت بده، چهار اثر از فلورانس اسکاول شین …»
قیمت برخی از آپارتمانهایش نجومی است؛ آپارتمانهایی که پنجرههایشان رو به برج میلاد باز میشوند و ساکنانش براحتی میتوانند کیفیت هوای تهران را از پشت همان پنجره تشخیص بدهند.